|
الهه ناز |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
الهه بيون
آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
لینک دوستان
تيرکس
نقطه صفر عاشقی
يك سبد ترانه۱
يك سبد ترانه۲
کادو اس ام اس
رادیو جوان
شبهای تنهایی
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
حسي شبيه تولد:
سرم پايين بود . نگاهش رو احساس کردم سرم رو بالا آوردم . ديدم داره نگاهم مي کنه
اولش خجالت کشيدم دوباره سرم رو انداختم پايين ولي ... ولي دلم طاقت نياورد
توي نگاهش يه چيزي بود که قبلا نديده بودم
نگاهش شفاف بود از ته دلش بود
تو چشماش مي خوندم که داره با دلش نگاهم مي کنه
دوباره نگاهش کردم .... چقدر منتظر اين نگاه بودم..... نگاهش داشت مي گفت : دوستت دارم
دستم رو گرفت ....
خدا دستانم را تنها نگذاشت

اگر تنهاي تنهام
اگر بي رنگ بي رنگم
اگر عاشق ترين پروانه دشتم
تو شمعم باش و باور کن که مي مانم
تو ماهم باش و بنگر
چگونه جان به خاکت مي سپارم
بيا بنشين و با من باش
بيا باز از نو جان بگيريم
بيا تا اوج با هم پر بگيريم

اِي خدا
به پای اين پيمان
اگر ندادم جان مرا فنا كن
رميده جان و دل شكسته
منم به پای تو نشسته
منم به ماتم جدايی
نشسته نا اميد و خسته
شكسته ای دل مرا به من بگو چرا چرابه سنگ غمها
زدام حسرت كجا گريزم
كه همچو مرغی شكسته بالم
نمی توانم سخن نگويم
اگر بپرسد كسی زحالم
فلك به سنگ كينه ها
شكسته قامت مرا
مگرچه كرده ام خدايا ؟
شكسته سر شكسته پا
زيار اشنا جدا
كنون كجا روم خدايا ؟

ای کاش
تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو
اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم
اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم
اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت
اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم
اي کاش مي توانستم يک پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز مي کردم
و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم...
آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم

بگذار عاشق بمانم...
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير!
بگذار عاشق بمانم ، اين قلب عاشق را از من نگير!
دستهاي گرمت را از من جدا نکن ...
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در اين دنياي بي محبت نکن!
مي خواهم از عشق تو بميرم ...
بگذار بميرم مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!
خيلي دوستت دارم ، اين کلام مقدس را باور کن ...
از ته دل دوستت دارم ، اين دل عاشقم را تنهايي در اين گرداب زندگي رها نکن!
مي خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگي کنم..
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه ديدار نکن!
دلم ميخواهد تنها براي من باشي و قلبت تنها براي من بتپد ...
قلب من براي تو ، اين قلب بي طاقتم را زير پاهايت له نکن...
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روي آتش عشقم نريز!
مرا تنها نگذار و در سيلاب نااميدي رها نکن....
به خدا خيلي دوستت دارم ، مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بي وفايي نکن!
ليلاي اين مجنون خسته و دلشکسته باش ، اين احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن

پیش از تو حتي آسمان در چشم من آبي نبود
حتي شب چشمان من اينگونه مهتابي نبود
تو آمدي احساس من شد آشنا با رنگ عشق
هر رويشي در شهر ما شد يك غزل آهنگ عشق
تو آمدي تا سايه ها بر روح شب پيكر دهند
آيينه ها از شوق تو بر شعر من باور دهند
پيش از تو حتي شبنمي از روح من ديدن نكرد
حتي نگاه خسته اي احساس بازيدن نكرد
تو امدي تا لهجه ها در شعر شب يكسان شود
هر واژه اي در چشم ما هم لهجه ي باران شود

مرگ
وقتي كه خاكم مى كنند بهش بگيد پيشم نياد
بگيد كه رفت مسافرت بگيد شماره اى نداد
يه جور بگين كه آخرش از حرفاتون هول نكنه
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید
هرچيكه خاطره دارم بريد وازبيخ بكنيد
نذاريد از اسم منم يه كلمه جا بمونه
نمى خوام هيچ وقت تنموتوى گورم بلرزونه
برو آتيش به قلب من نزن بذارنگاهت از يادم بره
بذار واسه هميشه قلب من شل بشه ومن كلى خاطره
برو نمى خوام ببينى خونه ى من خالي شده
همدم من به جاى تو ريگ هاى پوشالي شده
اونكه ميگفت ميمرد برات ديدي راست راسى مرد
رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشتو برد
بهش بگيد نشست به پات بهش بگيدنيومدى
بگين هنوز دوستت داره با اينكه قيدشو زدى
نشونی قبر منو بهش ندید خوب میدونم
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

شب
شب بود و خموش
چهره تاريکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشيدم بر خود
بار اندوه غمي جان فرسا
دردم از آن عشق ديرين بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او
اشک من غلتيد
جاي انگشتان تو بر صورتم پوسيد
دختري گرييد
پسري خنديد
و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسيد
از نگاهش خون مي باريد
مثل يک بچه آهو مي لرزيد
پسرک باز هم ديد و خنديد
گفتمش:
غصه ات از چيست دختر زيبا
گريه ات از کيست، با من بگو آن را
گفت:
غصه ام از فراغ او
گريه ام از خنده هاي او
ليک همچنان از عشق نافرجام مي ناليد
از درد دوري بر خودش سخت مي پيچيد
دخترک آن شب در آغوش من خوابيد
در درونش نور عشق و پاکي مي تابيد
با آن همه رنجش و آزار
اما هرگز در درونش خون نفرت نمي جوشيد
باز هم مثل هر شب
دخترک خواب پيوند با پسرک را ديد
باز هم پسرک بي اعتنا
در روياي آن شب مي رفت و مي خنديد
خورشيد صبح دگر بار،
بر آن سرزمين و مردمان تابيد
اما دخترک از خواب برنمي خيزيد
آري دخترک از اندوه تا به ابد خوابيد
پسرک بر جسدش حاضر شد و گرييد
او تا به ابد ناليد
دخترک آرام در خواب خوشش خنديد



